تبليغاتX
هیچکس تنهایی ام را حس نکرد
 

زندگي

 

 

تقديم به تو كه از جفاي روزگار نمي هراسي و با تدبير به جنگ سرنوشت ميروي

 

 گل خورشيد شكفت

 

شاپرك گفت : "سلام "

 

دو كبوتر در باغ

 

باز هم خنديدند

 

شبنم از چشم  گل نيلوفر

 

بر تن خاك چكيد

 

دلي از شوق لرزيد

 

چشمي از مهر گريست

 

زندگي در رگ شهر جاري شد

 

زندگاني هر سو شادمانه پيداست

 

زندگاني شاديست

 

زندگاني زيباست

 

گرچه شاديهايش ، جاودان نيست ولي

 

در كنار غصه ، شادماني گوياست

 

روزگاري سرمست

 

روزگاري غمگين

 

زندگي يعني اين

 

زندگي يعني اين

 

 

پ.ن: روز سه شنبه بود اول خرداد ۱۳۸۶ که اومدم اینجا  خيلي وقت بود دلم ميخواست وبلاگ داشته باشم ولي

 راستش نميدونستم بايد چيكار كنم از يكي دو نفر پرسيدم ولي بهم كمك نكردند ديدم نه اينبار هم مثل هميشه بايد

 اول توكل كنم به خدا بعدشم به خودم و شروع كردم،غریبه بودم  هيشكي رو اينجا نميشناختم همينطور هم كسي

منو نميشناخت ، با " قسمت " شروع كردم و خدا كمك كرد دوستان خوبي اينجا داشته باشم .

از تك تك دوستاني كه در اين مدت يكسال اومدن اينجا و حضورشون باعث شد با روحيه ي بيشتر به نوشتن

ادامه بدم از ته دل ممنونم و براي همه آرزوي موفقيت و سلامتي دارم . خصوصا از غريبه ي آشنا كه خيلي به

 من لطف داشت و نازنين  ، الهام  ، پرستو  ، مرعات  ، محمد  ، سحر  ، زهره  ، محمد  ، امير رضا ،  آرش ،

 فريدون  ، سليمان  ، ناصر ،  سپهر ، سكوت  كه تقريبا همواره به هم سر زديم و ميشه گفت با شاديهاي هم شاد شديم و

 گاه با هم احساس همدردي كرديم .

همينطور بقيه ي دوستاني كه گاه و بيگاه به هم سر ميزديم .

و اين گلها  تقديم به همه ي شما ، با احترام فراوان

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت


دلم شكست

 

 

ديدي دلم شكست و به يك گوشه رفت و كسي صدايش نشنيد ؟؟؟

 

ضربه ات كاري بود

 

 

 

دلم آرام شكست

 

بيصدا و آرام

 

تا كه تكرار كند

 

بيكسي بد درديست

 

نشود يافت يكي همدم و يك سنگ صبور

 

تا كه مرهم بزند قلب بشكسته و تنهاي مرا

 

قلبم آرام شكست

 

بيصدا و خاموش

 

بيصدا و تنها

 

 

 

 

آنقدر بیهوده به فرداها  امیدوار بودم که ديگر به هيچ فردايي اميد ندارم  

 

 

آنقدر در ظلمت شبهای تنهایی ام فانوس های روشن خيالم خاموش شد که به ظلمت خو گرفته ام  

 

 

آنقدر گریه هایم را پشت نقاب خنده  پنهان کردم که میترسم از روزی که نقاب از چهره ام  فرو افتد

 

میترسم ...

 

 میترسم که همه ی روزهای عمرم را به شب تاریک انتظار پیوند زنم و انتظارم هیچگاه به پایان

 

نرسد

 

و هر روز  تکرار دیروز و هدف  نامعلوم

 

 

نه ميدانم بايد بمانم و نه ميدانم بايد بروم

 

نه ميدانم عاشقم  و نه ميدانم نيستم

 

نميدانم بايد بگريزم ،  يا بمانم و مبارزه كنم

 

فقط ميدانم خسته ام

 

خسته ام از تكرار ملال آور دنيا

 

خسته ام ...خسته ام ...

 

خسته و از نفس افتاده

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 11:48 موضوع | لینک ثابت


انتظار نور

 

 

 آرزو دارم به ديدارت ، مكن رويت نهان

 

 اين چه رسم عاشقيست ، گل در حجاب گل نهان

 

 تو طبيب اين دل عاشق شو و مرهم بنه

 

 شادماني هديه كن ، غم گو شود با دشمنان

 

 روزها شد  ماهها  و  سالها  از  پي  گذشت

 

 از چه رو حاكم نبودي اين زمان ، صاحب زمان

 

 بوستانها پر گل است اما گلي بي خار نيست

 

 من نديدم يك گل بي خار جز تو در جهان

 

 گفته اند با تو شكوفا ميشود باغ جنان

 

 تو بيا تا بشكفد گلهاي شادي هر كران

 

 شب شده حاكم به دنيا ، ماه ِ من تعجيل كن

 

 تا به كي چشم انتظار رؤيت ِ ماه ِ تمام ؟

 

 ميكنم از دل دعا ، يارب ببينم روي او

 

 تو مدد كن تا نباشد انتظارم  جاودان

 

 

 

 

من تمام دلخوشيها را با بودن تو جستجو خواهم كرد

 


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت


آسمان

 

 

دفتر آسمان را ورق ميزنم

 

صفحه اي آبي

 

صفحه اي ابري اما سپيد

 

صفحه اي خيس و نمدار اما پرطراوت

 

آن يكي رنگين از كماني خوش رنگ

 

برگي طلايي به رنگ خورشيد

 

و ورقي  به رنگ پولك نقره اي مهتاب

 

و لبريز از چشمك ستاره

 

پس چرا سهم من از اينهمه

 

فقط تاريكيست ؟؟؟؟؟

 

 

 

اي بار خدا ، معرفت جانم ده

 

در ظلمت جهل ، نور ايمانم ده

 

از دست هواي نفس مرا ايمن دار

 

هر آنچه رضاي توست ، مرا آنم ده

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:16 موضوع | لینک ثابت


سنگ صبور

 

تا خدا هست مرا به هيچكس نيازي نيست ، ولي چرا خدا نمي گويد كه آيا حرفهاي دلم را شنيده است يا نه ؟

 

 

 

دوش رخساره اش از غصه برافروخته بود

 

دلش از دست جفاكاري ِ گل  سوخته  بود

 

چشم  به  راه گذر ِ موسم  گل  بود  دمي

 

زينهمه جور و جفا  كنج  دلش  ولوله  بود

 

شده بود باور دل ، روزِ خوشي ، صبح سپيد

 

سهمش از روز خوشي هم كه دل سوخته بود

 

پيش بيگانه و يار ،  شُهره و  انگشت نماي

 

كه نگون بختي اش افزون ز سر حوصله بود

 

نبُدش سنگ صبوري  كه توان راز  بگفت

 

بارها حرف دل ِ ريش ، به دلش ريخته بود

 

زينهمه چرخش چرخ فلك ، حاصل چه بشد

 

بجز از تجربه ي  تلخ كه   اندوخته  بود  ؟

 

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 14:42 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting