تبليغاتX
هیچکس تنهایی ام را حس نکرد
 

مسافر جنون

 

 

تو اي سپيد تر ز صبح ِ دل سپيد

 

به غم بگو از آسمان قلب من برون شود

 

از اينهمه غبار ِ غصه صبح ِ من سياه شد

 

سزاست كز سياه ِ شوم ، دلم ز غصه خون شود

 

نماند طاقتي مرا كه تاب اين غم آورم

 

به آفتاب گو دمي ز پشت ابر برون شود

 

چه بد نوشت سرنوشت ، كه ميشود ز سر نوشت

 

تمام سوز ِ آن دلي ، كه از دلت برون شود

 

مكدر است دل از  آنهمه جفا كه  شد  نصيب

 

اگرمجال شادي است، نبايدش درنگ، گو، كنون شود

 

نگاه  من  به  راه  و  دست  بر  دعا

 

كه زندگاني ام به راه شادماني چون شود

 

دلم اگر مدام جاي غم شود

 

ز راه عاقلي برون ، مسافر جنون شود

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت


آفتاب شب

 

از پشت حصار هراسناك شب سياه

 

به افق ساحل اميد مي نگرم

 

و سبد سبد مرواريدِ ستاره هاي روشن را

 

از سطح درياي نا آرام صيد ميكنم

 

دلم چو عكس لرزان ماه نقره فام بر آب

 

ميلرزد و تشويش در وجودم رخنه ميكند

 

طلوع آفتاب فردا را انتظار مي كشم

 

چه كس اين طلوع را شادمانه به نظاره خواهد نشست

 

آيا ستاره هاي اميد را فردا صبح خريداري هست ؟؟

 

منم و دل و تنهايي شب

 

آسمان و ستاره و ساحل اميد

 

خدايا! چقدر دلم آفتاب را  ميخواهد امشب !!!

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 16:51 موضوع | لینک ثابت


نوروز در كربلا

بازم سال نو مبارك

 

عيد امسالم را خبري از سفره ي 7 سين نبود

 

پاي در راه بودم به مقصدي معلوم و آينده اي نامعلوم

 

يا مقلب القلوب و الابصار ....

 

تلاوت آياتي  از قرآن و تبريك سال نو به همسفران

 

جذبه اي مرا سوي خود مي كشاند

 

و دلي وابسته به همه ي آنچه بدان دلبسته بودم مي لرزيد و ميل به ماندن كمي قوت مي گرفت

 

چقدر زود گذشت اين مسير طولاني و پر مشقّت

 

چشم گشودم در حريم مولود كعبه

 

السلام عليك يا اميرالمومنين....

 

و قطره هاي اشك كه ناخودآگاه سرازير مي گشت

 

انگار به تاريخ پيوسته بودم  

 

روزي ديگر در خانه ي بزگمردي كه عمري از نيكيهايش شنيده بودم

 

اتاق قضاوت ، اتاق مطالعه ي فرزندان بزرگوارش

 

و آنسوتر قلبم ميخواست از حركت باز ايستد ،اتاق غسل و كفن مولا

 

شايد اگر كمي بيشتر دقت ميكردم ميشد صداي هاي هاي گريه ي زينب راشنيد

 

آيا اين منم ؟؟؟

 

 اين پاهاي من است كه مرا در مسجد كوفه به سوي محراب شهادت  مولا ميبرد

 

مرقد مسلم بن عقيل و مختار از يك سو و مرقد هاني بن عروه از سويي ديگر

 

 

از صفاي بين الحرمين زياد شنيده بودم و اينبار چشيدم كه صفايش سوز دلي است سوخته و ياد از مصيبتي كه

 

در عين دردناكي ، نجات دهنده ي دين رسول الله بود .

 

حرم شش گوشه ي امام حسين ، تل زينبيه ، خيمه گاه

 

خودم را همراه با زينب ميديدم كه دوان دوان به سوي تل مي آيد ، صداي العطش كودكان ، گودال قتلگاه

 

كف العباس ، القمه ، مقام علي اكبر و علي اصغر .

 

 

شايد فرمان حكومت نظامي ، 24 ساعت بي آب و غذا ماندنمان و  عبور ازكوچه پس كوچه هاي خاكيه كربلا

 

همراه با كارواني كه كودك و پير همراهش بود و گريه ي كودكان و گرماي شديد هوا و  گذر از  مسيرهايي

 

 كه  سربازان عراقي به زانو مي نشستند و ما را هدف مي گرفتند  حكمتش اين بود كه گوشه اي از آن مصيبت

 

عظيم را به عينيه درك كنيم .

 

عيد امسالم گرچه نه 7 سيني داشت و نه عيدي گرفتن ولي واقعا عيد بود.

 

تا جايي كه حافظه ام ياري ميداد واسه تك تكتون دعا كردم و به يادتون بودم.

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 14:41 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting