تبليغاتX
هیچکس تنهایی ام را حس نکرد
 

التهاب

 

زمان شتابان در گذر است و هر لحظه و هر ساعت و روز ، پس مانده ي عمرم را تحويل ميدهد .آنگونه شتابان

 

 در گذر است كه از كودكي و نوجواني و شايد هم جواني تنها خاطره اي به جاي مانده و حسرتي از روزهاي

 

 رفته ، در دل به يادگار نشانده .

 

به دور دستها نميروم ، روزگاري  در همين حوالي درست يكسال پيش كه فصل فصل بهار بود و هرم گرماي

 

 خورشيد ِ تابستان دزدانه به روزهايش سرك مي كشيد ، من و پرستو و آناهيتا هم در التهاب و تلاطم بوديم ،

 

شواهد خبر از جدايي ميداد و  اين دل ما بود كه نميخواست باور كند .اما...

 

و اكنون يكسال تمام است كه روزها رابا دلي محزون ، ذهني پريشان و گاه با چشماني گريان پشت سر نهاده ام.

 

هر کدام در گوشه ای و دور از هم روزگار می گذرانیم .

 

اينبار ديگر گذر زمان چونان روزهاي كودكي شتابان نبود ، يكسال بسان قرني گذشت و خرداد را بهانه اي

 

براي گريه و غم از دوري دوست پيش رويم قرار داد .

 

 عنوان  اين وبلاگ هم يادگاريست از آن روزها كه درك ميكردم هيچكس تنهايي ام راحس نميكند دوستان خوبم

 

فراموشتان نكرده ام هر چند آناهیتا کم کم فراموش کرده که روزگارانی با هم دوست بودیم اما هر روز که بیتشر

 

 میگذرد من بیشتر دلتنگ پرستو ام .

 

 

اين شعر رو هم چندي پيش نوشتم روزايي كه خيلي دلم گرفته بود مثله پارسال ولی خدا رو شکر الان خوبم

 

 

اي تو ياور تمام لحظه هاي بيكسي

 

اي تو لبريز صداقت ، پناه ِ دل واپسي

 

دل تو زلال و آبي  ، قلب تو جاي خدا

 

دست من به دامن ِ دلت ، واسم بكن دعا

 

دعا كن اين دل خسته از قفس رها بشه

 

بره تو باغ بهشت ، از دست غم جدا بشه

 

بگو تا خدا خودش يه روز بهم سر بزنه

 

 بگو تا عفريت غصه از دلم پر بزنه

 

تو دلم ، غم لونه كرده ، غصه مهمونم شده

 

همدمم هق هق و ناله ، چشم گريونم شده

 

اونقدر سختي كشيده دلم از سنگ شده

 

حتي از دست خدا هم ديگه دلتنگ شده

 

آتيشه دلم هنوز سرد نشده ، شعله وره

 

دل ِ تشنه ي محبتم همش در به دره

 

نميدونم چرا از جوونيهام سير شدم

 

توي آيينه ميبينم چقدر پير شدم

 

ديگه هيچ آرزويي به غير ِ مردن ندارم

 

غيرِ درد حرف و حديثي واسه گفتن ندارم

 

ميدونم گفته بودم من ديگه از مرگ نميگم

 

از جدايي و غم و زرديه گلبرگ نميگم

 

ولي باز پريشونم حرفهام ميخوام يادم بره

 

موندن و نفس كشيدن ديگه از يادم بره

 

اگه دنيام قراره جهنمي باشه خدا

 

نميخوام آخرتم اين رقمي باشه خدا

 

اگه من تو درگهت جا و پناهي ندارم

 

همرهم به غيره غصه توشه راهي ندارم

 

يكي هست تو دنياي تو ، كه ميخواد دعام كنه

 

دل خسته ي منو با خودت آشنا كنه

 

قسمت ميدم به اون صداقت و محبتش

 

نذار با اين دل نالون بكنم اذيتش

 

گفته بودي تو دل شكسته داري جا ، خدا

 

نميخوام هزار و سيصد ، شايد هفتصد تا خدا

 

دل من شكسته و هيچگونه اي بند نميشه

 

گوش ِ من بدهكارِ نصيحت و پند نميشه

 

كمكم كن تا شايد رها بشم از دست غم

 

چي ميشه از بنده هات همچو مني ، زود بشه كم

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 11:38 موضوع | لینک ثابت


جزيره

 

 

 

يه جزيره تك و تنها

 

ميونه درياي پر موج

 

يه جزيره سرد و خالي

 

ديريه افتاده از اوج

 

اون جزيره توي دنيا

 

چشم به راه ِ يه نگاه ِ

 

چشمونش پر از اميده

 

لبش ، آشيونه ي آه ِ

 

ميونه اينهمه مخلوق

 

هيچكسي به ياد اون نيست

 

اگه بايد تنهايي زيست

 

معنيه زندگي پس چيست ؟

 

ميگن نا اميدي كفره

 

انگار اينو خدا گفته

 

ولي اون تو زندگانيش

 

حرفي از عشق نشنفته

 

اگه كه عاشق نباشه

 

اميد هيچ معنا نداره

 

اين سرانگشتاي عشقه

 

با خودش اميد مياره

 

اين جزيره ، نا اميده

 

سهمش از دنيا هميشه

 

فقط اين تنهايي بوده

 

تك جزيره با يه رويا

 

دلخوشه هنوز به دنيا

 

دعا كن شايد يه روزي

 

ديگه با عشق ، بشه همراه

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 16:46 موضوع | لینک ثابت


همچو باران

 

دلم پر از غصه و تنهاييه ولي باهاش سر جنگ دارم نه خيال تسليم شدن

 

 

 

چو باران ببار بر من

 

اي شعشعه ي سوزان آفتاب

 

ببار و يخهاي نوميدي را از قلبم پاك كن

 

چو باران ببار بر من

 

اي نسيم اميد بخش

 

و بذر عشق را در دلم زنده كن

 

چو باران ببار بر من

 

اي شادمانيه گم شده

 

و شادي را با دلم آشتي ده

 

چو باران ببار بر من

 

چو باران ببار بر من اي زندگي

 

و با دستهاي مهربانت

 

ابرهاي تيره را از آسمان ذهنم دور كن

 

بگذار تا هفت رنگ ِ رنگين كمان عشق

 

روزهايم را رويايي كند

 

 

چو باران ببار بر من

 

اي طليعه ي مهتاب ِ اولين شب ِ بي اندوه

 

و كمك كن تا در اين نقره فام ِ پر اميد

 

سپيداي سحر را جستجو كنم

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 16:43 موضوع | لینک ثابت


زندگي

 

 

تقديم به تو كه از جفاي روزگار نمي هراسي و با تدبير به جنگ سرنوشت ميروي

 

 گل خورشيد شكفت

 

شاپرك گفت : "سلام "

 

دو كبوتر در باغ

 

باز هم خنديدند

 

شبنم از چشم  گل نيلوفر

 

بر تن خاك چكيد

 

دلي از شوق لرزيد

 

چشمي از مهر گريست

 

زندگي در رگ شهر جاري شد

 

زندگاني هر سو شادمانه پيداست

 

زندگاني شاديست

 

زندگاني زيباست

 

گرچه شاديهايش ، جاودان نيست ولي

 

در كنار غصه ، شادماني گوياست

 

روزگاري سرمست

 

روزگاري غمگين

 

زندگي يعني اين

 

زندگي يعني اين

 

 

پ.ن: روز سه شنبه بود اول خرداد ۱۳۸۶ که اومدم اینجا  خيلي وقت بود دلم ميخواست وبلاگ داشته باشم ولي

 راستش نميدونستم بايد چيكار كنم از يكي دو نفر پرسيدم ولي بهم كمك نكردند ديدم نه اينبار هم مثل هميشه بايد

 اول توكل كنم به خدا بعدشم به خودم و شروع كردم،غریبه بودم  هيشكي رو اينجا نميشناختم همينطور هم كسي

منو نميشناخت ، با " قسمت " شروع كردم و خدا كمك كرد دوستان خوبي اينجا داشته باشم .

از تك تك دوستاني كه در اين مدت يكسال اومدن اينجا و حضورشون باعث شد با روحيه ي بيشتر به نوشتن

ادامه بدم از ته دل ممنونم و براي همه آرزوي موفقيت و سلامتي دارم . خصوصا از غريبه ي آشنا كه خيلي به

 من لطف داشت و نازنين  ، الهام  ، پرستو  ، مرعات  ، محمد  ، علی ،  سحر ، ثريا ، زهره  ، محمد  ، امير

 رضا ،  آرش ،فريدون  ، سليمان  ، ناصر ،  سپهر ، سكوت  كه تقريبا همواره به هم سر زديم و ميشه گفت با

شاديهاي هم شاد شديم وگاه با هم احساس همدردي كرديم .

همينطور بقيه ي دوستاني كه گاه و بيگاه به هم سر ميزديم .

و اين گلها  تقديم به همه ي شما ، با احترام فراوان

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting