باز داره بهار مياد و همه جا صحبت عيده

 

چشم نرگس نگران و دل باغ پر از نويده

 

دونه هاي ريز برف از روي شاخه ها پريده

 

دل اين فصل بهار ، مثل همون برفا سپيده

 

يه تلنگر به خودم كه هي !! ببين همسايه تون شادي رو ديده ؟

 

نكنه بچه ي همسايه هنوزسفره ي 7 سين رو نچيده ؟

 

به خودم ميگم كه اون دخترك كوچيك و تنها

 

اين روزا رخت و لباس نو خريده ؟؟؟؟؟

 

تو چشاش زل ميزنم ، از غم اين چشما بعيده

 

باز داره بهار مياد و همه جا صحبت عيده

 

اون دلي كه مهربونه شك نكن كه رو سپيده

 

 

باز هم بهار ، زودتر از آنچه در دل تقويمها نگاشته ايم از راه رسيده است ،

 

 شكفتن سنبل زيبا در گوشه ي باغچه ي كوچكمان نويد از رسيدن بهار دارد .

 

يادم مي آيد سالها پيش مادر بزرگ ، اين روزها هميشه از قصه ي عمو نوروز ميگفت و خاله بهار .

 

و قصه ي هر سالش كه آغاز و پايانش را ميدانستم .

 

از خاله بهار ميگفت كه دخترك چند روز آخر سال را به تكاپو و تلاش، براي دوختن قباي سبزي براي عمو

 

نوروز بود تا در لحظه ي ملاقات ، هنگام تحويل سال هديه اي درخور براي پيشكش تقديم حضورش گرداند.

 

 ولي چونان هر سال ساعتي قبل از تحويل سال و ديدار، از فرط خستگي ديده بر هم مينهاد و همان ساعات سال

 

 تحويل ميشد و عمو نوروز از راه ميرسيد و خاله بهار در خوابي شيرين لحظه ي ديدار را ميديد و غافل از

 

اينكه در واقعيت چه خبر است .

 

و مادر بزرگ ميگفت عمو نوروز اجازه ي درنگ كردن و ماندن نداشت و بايد پاي  در راه ميگذاشت تا 

 

لحظات و دقايق و روزها به ترتيب سپري شود و دوباره سالي نو آيد .( مادر بزرگ ميگفت هر لحظه و هر

 

 ساعتمان نوروز است ، روزي نو كه هر سال فقط يكبار تكرار ميشود و ما غافل از اين نوروزها ) و خاله

 

بهار سرگشته و حيران از خوابي كه خوشي اش چندان نپاييد تا 3 روز  به هر سو دوان ميشد  تا اثري از

 

 معشوق يابد ، اما روز سوم فروردين نوميد و مايوس از همه جا ، خودش را يا به دست باد ميسپرد ،

 

 يا به آتش مي افكند و يا در آب .  

 

و هر كدام را كه روز سوم خاله بهار بر مي گزيند و طبيعت روز سوم فروردين بدان آراسته ميگردد ،

 

 تقدير سال بر همان مقدر ميشود و آن سال سالي است پر بارش ، يا سالي گرم و سوزان بسان آتش

 

و يا سالي همراه با وزش باد سهمگين و طوفاني .

 

و من اين روزها دوباره به اين افسانه مي انديشم

 

 و به خاله بهار كه در سال نو دل به دست كدام تقدير ميسپرد

 

 و به مادر بزرگم كه آيا در دنيايش هنوز منتظر خاله بهار و عمو نوروز هست يا نه .

 

 

 


 

نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت